اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
83
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
نگويند . و ناگفتن را با ديدن معنى آن است كه در گفتن پرده دريدن است و در خاموشى پرده پوشيدن . و طريقت عارفان پرده دريدن نيست . آنك به آشكارا كردن سر مشغول خواهند گشتن ، شفقت كنند و به دعا مشغول گردند . و ديگر معنى آن است كه تا از خويشتن نپردازند به كسى ديگر مشغول نگردند . و به نزديك ايشان معيوبترين كسى تن ايشان است . پس به خلق نيكوگمان باشند و به خويشتن بدگمان . چون كسى خود را از ديگران معيوبتر داند محال باشد كه به ديگران مشغول گردد . و ديگر معنى آن است كه اگر در كسى خير بينند به تن خويش مشغول گردند تا آن خير خود را حاصل كنند ، و اگر شر بينند به تن خويش مشغول گردند تا خود را از آن شر نگاه دارند . پيوسته در خويشتن مانده باشند و به غير نپردازند . ديگر معنى آن است كه خلق را اسير قدرت حق بينند و مجراى قضاى حق . چون بدين معنى نظاره كنند سخن گفتن نماند زيرا كه اسير را ملامت كردن محال است ، و بر خداى تعالى اعتراض كردن كفر است . پس جز خاموشى روى نيست . و ديگر معنى آن است كه هر جزوى از ايشان به خدمتى از آن حق تعالى مشغول است ، و همه اوقات ايشان در مراعات رضاى حق سبحانه و تعالى مستغرق است ، نه از ايشان جزوى فارغ است شغل غير حق را ، و نه از اوقات ايشان ساعتى ضايع است خصومت خلق را . بزرگى را چنين گفتند كه خداى را دوست دارى ؟ گفت دارم . گفتند دشمن او ابليس را دشمن دارى ؟ گفت من از محبت او فراغت مىنيابم تا به عداوت غير او مشغول شوم . قوله : « غيب حضار » . غايبان حاضراند . معنى اين آن است كه به تن با خلق حاضراند و به دل از ايشان غايباند . چنان كه مصطفى صلى الله عليه و سلم گفت : انى اظل عند ربى يطعمنى و يسقينى . و نيز گفت : انى ابيت عند ربى . گفت : من همه شب و روز نزديك خداوند خويشم . و اين بودن او به حضرت به سر بود . فاما ظاهر شخص او ميان ياران و اهل بود . و به شخص با خلق بود گزاردن